تبليغاتX
*****دل نوشته های یک دانشجو*****
*****دل نوشته های یک دانشجو*****
خاطرات و دل نوشته های یک دانشجوی عاشق
جمعه 12 تیر1388
ميلاد امام جواد(علیه السلام) مبارک ...  

۳۳

آفتابي امشب از بيت رضا سر ميزند
کودکي لبخند در دامان مادر ميزند
آن که جودش خيره سازد چشم هر فرزانه را
و آن که با علمش به جان خصم آذر ميزند
*ميلاد نور مبارک*

 

 

شد باز به روي خلق، باب برکات
اي غرق گنه رسيد کشتي نجات
زن دست به دامان جواد و بفرست
بر احمد(ص) و آل او دمادم صلوات

جمعه 12 تیر1388
من اومدم ...  

۳۲

سلام به همه دوستان عزیز

ببخشید که من حدودا دو ماهی نبودم

تصادف کرده بودم و بیمارستان تشریف داشتم

تازه مرخص شدم

منتظر ادامه خاطرات من باشید

جمعه 4 اردیبهشت1388
اولین باری که عاشق شدم ...  

۳۱

و اما اولین باری که عاشق شدم

بنده ۲ تا دختر دایی دارم که یکیشون ۲۲ساله و اون یکی هم ۱۸ سالستهمونطور که تو پستهای قبلی عرض کردم من خواهر ندارم فقط یک برادر کوچکتر از خودم دارمارتباط خانواده ما با خانواده مادریم (خاله و دایی و...) در حد بسیار عالیه(در حد تیم ملی)من از وقتی که کوچیک بودم ۲۴ ساعته با دایی بزرگم (پدر همین ۲ تا دختر) خیلی اخت بودم. اکثر برنامه های مذهبی و گردش و... رو با همین دایی میرفتم جوری که همه فکر میکردن من پسر داییم هستمالانم که الانه اکثرا منو با فامیلی داییم صدا می کنند. بله طبیعیه با این ارتباط خوبی که با داییم داشتم اکثر مواقع رو هم خونه ایشون بودم و دختر دایی هام شده بودن مثل خواهرام (البته الانم مثل خواهرم هستن و من تمام درد دلمو که روم نمیشه به خانوادم بگم به دختردایی بزرگم میگم واقعا سنگ صبورمه). ناگفته نمونه که جو خانواده ما خیلی مذهبیه (نه از اون خشکه مقدسا) در حد معمولش. این رفت و آمدهای فامیلی ادامه داشت تا اینکه ماها به سن بلوغ و دبیرستان رسیدیم. پیش دانشگاهی بودم که یکروز که با دختر داییم رفته بودم بیرون حرف دلمو بهش زدمو گفتم که دوستش دارم و عاشقش هستم اونم نه گذاشت و نه برداشت و گفت: مگر خواهر و برادر هم با هم ازدواج میکننو ادمه داد که داداشی گلم واقعا تو مثل برادری برای من و من اصلا نمیتونم قبول کنم که با هم ازدواج کنیممن خیلی خیلی خیلییییییییییییییی ناراحت شدم و قسمش دادم گفتم آیا پای کس دیگه ای در میانه؟ که اونم گفت نه بخدا.

وقتی شب به حرفهاش فکر کردم دیدم بد حرفی نمیزنه

البته اون سال چون من کنکور داشتم از این لحاظ ضربه بدی خوردم و با خودم عهد کردم که دیگه حرف عشق و عاشقی و ازدواج و... رو باهیچ دختری نزنم(چون در اولین تجربم شکست خورده بودم)

ولی آدم مگر میشه عاشق نشه؟؟؟

و من هم بعد از ۵ سال دوباره عاشق شدماونم عاشق یک دختر پاک و معصوم به اسم ...(خانومی)

که البته داستان اونو تو پست بعدی میزارم براتون

پس اگر دوست داشتید بازم من سر بزنید تا از ادامه ماجرا جا نمونید

یا علی

 

جمعه 4 اردیبهشت1388
عاشقی رودوست دارم با تمام بیقراریش ...  

۳۰

زندگی رودوست دارم با تمام بدبیاریش
عاشقی رودوست دارم با تمام بیقراریش
من میخوام اشکو بفهمم وقتی از چشام میریزه
تنهایی گرچه کشندست واسه من خیلی عزیزه
توکتاب نوشته عاشق خیلی تنها خیلی خستست
جای بارون بهاری روی چترهای شکستست
اما من میگم یه عاشق همه ی دنیا رو داره
همه چترهارو باید بست وقتی آسمون میباره